حکایت اموزنده

خرید بک لینک
عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»گفت:....

میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
کتابخانه عمومی امام سجاد(ع)مهریان...

ما را در سایت کتابخانه عمومی امام سجاد(ع)مهریان دنبال می‌کنید

برچسب: حکایت آموزنده,حکایت آموزنده کوتاه,حكايت اموزنده,حکايت اموزنده,حکایت اموزنده و کوتاه,حکایت آموزنده دینی,حکایت آموزنده و جالب,حکایت آموزنده مذهبی,حکایت آموزنده برای کودکان,حکایت آموزنده ادبی, نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 15:23

صفحه بندی